کلی پله برای پیشرفت
حتی در این حد که به این فکر کنم کدومو میخوام انتخاب کنم
امروز مامانم بهم گفت که وقتی سن من بشی , پشیمون میشی از اینکه روزاتو عادی سپری کردی , یه زندگی عادی داشتی ...
و امروز داییم منو نشوند پشت تالیسمان و گفت برو !
و این چند وقت من داشتم فکر میکردم به اینکه میرم تو اون زمینه ای دوس دارم فعالیت میکنم
میرم یه 206 برا خودم میخرم و .. میرم پیانو یاد میگیرم , میرم تدریس خصوصی میدم پولامو جمع میکنم ... حتی میتونم سعی کنم معدلمو ببرم بالا و زبانمو تقویت کنم و برم یه کشور دیگه
ممکنه 4 سال دیگه اینجا نباشم , به بدنم میرسم و همه چیزایی که میخواستم باشم .. اینکه ممکنه حتی اونجا با یه ادمی اشنا بشم یا اینکه چند سال دیگه با یه ادم دیگه ... اونم خیلی اتفاقی و خوب ... مثه عکسای گروه هنری حدیث !!! همه چیزایی که فراهم شدنشون بعید نیست و جلو دستمه و فقط دستمو دراز نکردم برا برداشتنشون ....
بعد اصن یه 206 جور شد ... مثه اینکه بگه بیا اینو بگیر و از اینجا به بعدشو شروع کن ! و همه توجه ها و هدیه هایی که این مدت گرفتم که اصن نمیدونم هنوز واسه چی بوده ...و احتمالا برکت خیریه بچه های اسمان بود ..
داشتم به این چیزا فکر میکردم ....
به اینکه خب من راه مامانمو نمیرم جلو چون این چیزی نیست که منو به چالش بکشه ... چون بعدها حتی اگه خوب پول در بیارم پشیمون میشم که این خود واقعی من نیست ... ولی اینکه بخوام یه عکاس حرفه ای بشم خب یه چیز دیگه ست ....
عکاسی , نوشتن , پیانو , تدریس , ریاضی .. همه اینا چیزایی هستن که من میتونم توشون موفق بشم ..
بعد هی از خدا بپرسم آخه چرا ؟؟؟! چرا داری کمکم میکنی ؟! چرا تا میاد حالم بد شه یکیو میاری که به پهنای صورتش لبخند بزنه و بشه قوت قلبم و بهم یاداوری کنه چقد ادم خوب و قوی هستم ؟ و من میدونم پشت همه لبخندشون لبخند توعه .. میدونم اونا شاید اگه میخواستن هم اینقدر مهربون نبودن ... میدونم این تویی که میخوای منو خوشحال ببینی ...
و ازت میپرسم چرا ؟! چرا هوامو داری ؟! چرا نمیزاری قلبم بشکنه یا چرا نمیزاری حالم بد باشه ؟!
انگار که تو این قضیه قلب شیشه ایمو محکم بزنن زمین و نه تنها نشکنه .. یه خش هم برنداره ! و بعد برام عجیبه که چطور حالم بد نیست ؟! خب یه قسمت جواب اینه که منو قوی کردی ... خیلی هم قوی کردی ... قسمت دومش اینه که موقعی که محکم اون قلبو زدن زمین ... تو اونجا بودی و نگهش داشتی تو دستات .. واسه همین نشکست ... حالا بازم نمیدونم چرا مواظب قلبم بودی ؟! چرا جوابا با همیشه فرق داره ...؟! نمیدونم تو چیزی زیر سر داری یا ..؟!
نمیدونم ولی میخوام فرض کنم که چه بخواد بیاد چه نیاد تو نمیخوای منو درگیر این قضیه بشم ... انگار میخوای من برم پی ساختن خودم ..! و خب این عالیه ...
اینکه مامانم بهم بگه من میدونم که تواناییشو داری یه روزی به اینجا برسی فقط باید بخوای ! و اینکه میدونه شاید تا الان نخواستم ... اینکه فاطی برگرده بگه یا برمیگرده .. یا قراره یه ادم خیلی بهتر بیاد تو زندگیت .. و یه روزی تشکر میکنی از خدا به خاطر همه ادمایی که رفتن ...
همه اینا اتفاقی نیست .....
اینکه فکرام .. فالام ... اتفاقات و خواب ها ... حرفای ادما و اینکه تو منو تنها نذاشتی همه و همش تو یه جهت باشه ............ و بعد .......... بین اینهمه چیز خوب من گیر کنم تو نعشه بودن و نسخ بودن این وضعیت . که هی با این و اون و بی خوابی و کافیین و .. نعشه بشم یا نسخ !
ادم نباید نعشه ادما بشه .. نباید نسخ ادما بشه ..! فقط باید نسخ خدا بود !
و تهش اینکه خدایا زندگی من خیلی بیشتر از این نسخ بودناس !
تهش اینه که من خواب تالیسمان و داییم و خواهرمو ببینم و بعد امروز بشینم پشتش وقتی میدونستم صرفا یه خوابه !؟ و یه چیزی پس ذهنم بگه اینکه یه روزی داشته باشیش خواب نیست ..؟!
مامانم راست میگه .......
حیفه زندگیو عادی زندگی کرد ....
حافظ هم راست میگه ....
دوشم نوید داد و عنایت که حافظا , بازا که من به عفو گناهت ضمان شدم ...
داییم گفت نشوندمت پشتش که بهت انگیزه بدم واسه شروع کردن .. اینکه همین امروز بری اگهی رو بزنی ...
خدایا لعنت به من که تو این همه نعمت و لطف و توجه تو به فکر چیزای بد یا حال بدم باشم ...
با درد صبر کن که دوا میفرستمت ....
برچسب:
نویسنده: نوید رحیمی